تبليغاتX
کلبه
باران و آرشه

صدای پای باران است و ...

و آرشه هایی که همواره یک به یک

بر روی لحظه های روح خسته ام می خزند ...

...

آه ... من سکوت می کنم تا تو

هم آغوشی صدای باران و این آرشه های سنگین را بشنوی...

همین آرشه های بی رمق را  ... 

...

 

 

+ ...

تو درد داری تا زندگی ...

من درد دارم تا ...

بگذریم...

... 

 

 

از بین کلمه های خیس نمی شود چیزی گفت...بگذار همین سکوت بالغ شود تا ترک بردارد ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 13:2 |
یلدای نیروانا

تو به یک نیروانای ممتد مبتلا شدی

 و من

به شب های تاریک و پیوسته ای که

همه ی متن ها

حاشیه ها

و مبانی تخیلم را

کشان کشان روی زمین می کشانند

تا تو بی نیازی ات را به بوم اثبات نقاشی کنی

و شب های کشیده ام

خط خطی های مرا

به یک صفحه ی ساده ی خواهش ...

و امشب که یلدا بود ...

تا از زایش مهر و ماه و خورشید و آب و آناهید دیرین و دیرین

هرکس فال خودش را به تفاُل بخواند و ...

من هم

همه چیز را از زاویه ی آینه ی چشم تو بخوانم

و همواره مهر و ماه بخواهم

ماه را برای پلنگانگی سینه ی من...

مهر را برای یگانگی نگاه تو...

انگار اما،

هنوز خیالم نمی خواهد باور کند 

که تو دیگر

یک نیروانای یلدایی هستی...

یلدایی طولانی

خیلی طولانی...

خیلی...

...

 

 

 

+ : با همه ی این احوال ... یلدایت سرمنشاء روشنی و گرمی و دل گرمی باد ... 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 23:59 |
از دود سیگار شبانه

من آدم معمولی هستم. مثل بقیه ی آدم ها...

فقط کمی بیشتر از دوست داشتن، دوست داشتنت را دوست دارم!

گاهی اندازه ی صد دفتر و کتاب، کلمه می ریزد روی سرم و خوددارم از نوشتن ...

بی هر دلیل ممکن! پر می شوم از سکوتی ممتد ...

و گاه پر از حرفم برای تو ، پر از احساس خط زدن... اما انگار دستی نمی گذارد این ماجرا جاری شود...

و حادثه ای هم نمی آید و تو را باز نمی آورد سمت من که با کلمه ای، حرفی و حتی یک هجای کوچک...

این سد را بشکنی تا واژه واژه های خیس رسوب شده، ناگهان سرازیر شوند از طغیان تخیلات من ...

اینچنین می شود که فقط سکوت می کنم... و نگاهم رفته رفته خیلی بی اندازه بیشتر از کلماتم می شود...

قصه ی حالای من از این دسته است ...

انگار معنای یک هیچ بزرگ هی سعی می کند خودش را جای تمام دلخوشی های من بنشاند...

و من هی دل خوش می کنم به یاد تو که انگار هرگز هرگز هیچ هیچی هم نمی تواند جایش را بگیرد...

حتی اگر همه ی حجم دنیای تنهایی من بشود از هیچ ...

و در سکوتی منبسط از این جا بروم...

باز هم دلم آسوده ست که هوای احساس تو هست تا همه اش را پر کند...

و این خاصیت هوای تو ست ...

و این ماهیت  دل من ست ...

...

کمتر نوشته ی دیگری را زده ام بر بستر این دفتر شبرنگِ شب نوشت...

و دوست تر داشته ام آنچه در خودآگاه و ناخودآگاه احساسم رقم می خورد را خط خطی کنم این حوالی...

همینجا کنار همین دل خوشی ساده ام ...

شاید روزی برسد که تو هم از آنسوی دیوارهای خفته آن پرده را کنار بزنی و سرک بکشی گوشه ی این پنجره ...

و ببینی  که چند خط نخوانده داری ...

اما امشب از لای دود سیگار شبانه به شعری برخوردم منسوب به "هومن شریفی" که باز هم انطباق داشت...

با هر آنچه هی می نویسم و باز پاک می کنم و این بار این متن هم... خیلی تصور و تصاویر مشابه داشت...

...

حالا بیا و ببین

باز هم تو بخوان...

آه ... اینبار هم باز

از نگاه من بخوان...

 

"

وقتی این شعر را می خوانی
یادت بیاید
کسی دور از تو
دارد با خودش کلنجار می رود
تا خواب را از تو نپراند...
دنیای من از تو محروم است
دنیایی که گاه و بی گاهش را
گرفته است از تو
دنیای مترسک زده ام کاه گرفته است
و تو سوزن شده ای
میان چشم های ضعیفم
که باید برای نخ دادن به تو
به چشم های دیگری اعتماد کنم
دلم می خواهد پیراهن سفیدم را بپوشم
که به خنده های تو بیایم
و صورتم آنقدر در گیر تو باشد
که جای راه
از بیراهه سر دربیاورم
دلم می خواهد
جا در جا در تخته ی تو
شش و بش بیاورم
تو در خانه خالی من بنشینی
و من در جفت خال چشم های تو
از تاس ها و التماس ها بیفتم
دلم را...
ولش کن
بیا در همین خانه
در همین خانه
که آنقدر صمیمانه است
که مشروبش را روی زمین سرو می کنند
بی حرف و بی ورق
بی تخته و بی تختخواب بیا
می خواهم تو
با پریای شاملو برقصی و من
با فروغ از تو بگویم
آنقدر که در شعر
از من ، جز تو نماند
از آسمان چه پنهان
که صورت تو
مستعد ِ تمام ابرهاییست که از بلوغ ِ باران
به صورت ِ من پناه آورده اند
تا گریه ام بی دلیل نباشد
اصلا باز هم ولش کن
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد
سیگار های شبانه
حرف های اتفاقی
چتری که جز برای دو نفر باز نمی شود...
آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن
باران برای تو با سر می آید
بیا قدم بزنیم
سیگار از من
باران از تو ...

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت 1:0 |
غم لعنتی ...

 

...

مثل باد سرد پاییز ...

غم لعنتی به من زد ...

حتی باغبون نفهمید ...

که چه آفتی به من زد ...

...

 

 

 

 

 

 +:

آه...

سهم من اینست ...

 سهم من ،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد ...

 ...

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 23:7 |
یک آینه ... یک راهرو

از لا به لای روز مره گی موجود ... تا وسوسه ی کلماتی که انگار در حاشیه نگاهم غوطه ور شدند و چون گردابی مختصات ذهن مرا به سمت یک تصور عمیق می برند تا من در اعماق خیالم غرق بمانم...

...

یک آینه ...

یک راهرو ...

شبیه همه ی چیز های پیرامون...

و تو می دانی این عناصر

هر لحظه معانی تازه ای را می زایند...

مادامی که

در ادبیات انگاره هایم نقش دارند ...

انگار تا همیشه...

...

آری همان آینه ...

همان راهرو ...

...

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 12:40 |
ماه  نگاه تو

...

...

+: اعتراف ساده ی من:

شاید برنامه ی آکادمی موسیقی گوگوش رو ببینی یا نبینی...

اما این " آوا " هر وقت که خواند... منقلب شدم...

و هر وقت که دیدمش ...

چقدر نگاه و لبخند هایت را یادآوری می کند برایم ...

و  هر ترانه مخملی از او

چیز های زیادی از تو را به خاطر من می آمیزد ...

...

آه ... میدانی؟

گاهی باید بچه بود...

و ساده ی ساده گریست...

باید اجازه داد

اشک های بی صدا

ـ حتی در حضور دیگران ! ـ

آهسته آهسته

سرازیر شوند روی بالینت ...

باید گذشت و گذاشت ...

و آرام آرام گاهی

بین آدم ها گریست...

...

باز هم ماه تو  بر سلسله ی هر شب من می تابد ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 و ساعت 22:6 |
نیمرخ

...

یادت که هست؟

تو سر در کار داشتی

و من با تمام وجود،

به نیمرخ تو  زل زده بودم...

بر گشتی و گفتی:

حالا که نیمرخ دوست داری،

دیگر از این زاویه باتو حرف می زنم

نگاهت را به روبرو بستی

و خندیدی ...

با یک زیر چشمی شیطنت آمیز

و گونه هایی سرخ ...

حالا یاد آوری اش،

مرا بی تاب آن نیمرخ خیال انگیز می کند ...

و تو خوب می دانی که

مسئله رخ و نیمرخ نبود!

مسئله آن نیم بود ... آن نیم  ِ من...

نیمی که حالا،

تمام  ِ من ست ...

و نیست...

از همان نیست هایی که

وقتی هم نیستند ... هستند...

...

 

+: این روز ها غزل عباس سجادی و صدای فریدون ارسایی ورد زبون پخش ماشینمه...

چند پاره اش:

من دفتري پر از غزلم، از ترانه ام

لبهايت عاشقانه هجايم نمي کند...

...

آواز گامهاي غزل ساز تو چرا

از انحناي کوچه صدايم نمي کند...

...

آن خاطرات گم شده در ذهن بادها

يک لحظه بي تو، از تو جدايم نمي کند...

 

 

 ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در شنبه بیست و یکم آبان 1390 و ساعت 21:58 |

سفرنامه ی ساده ی شیراز  

از یک پرواز،

تا حافظ ...

از دلتنگی،

تا شکستن ...

...

 

 

 

 

+ :  ره آورد...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در چهارشنبه چهارم آبان 1390 و ساعت 15:44 |
دالاهو

چه عجولانه

تا سینه ی کوه دالاهو رفتم و برگشتم...

یک روزه...

و پای آن کوه

در هوای خوب آن سرزمین،

گویی کلمات بهروز یاسمی بود که می پیچید

در گوش لحظه های من

که :

" ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم ... "

و ...

و یک جاده ی طولانی

خیلی طولانی...

اندازه ی آن نگاه مانده ات در من...

و حرف های مانده ی من

در سینه ی کوه دالاهو...

...

 

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در دوشنبه هجدهم مهر 1390 و ساعت 12:53 |
از غربت قاصدکت تا بستر مخملی قاصدکم

... یعنی که این قصه از میانه آغاز می شود ...

و حرفهای زیادی در من

- و این شب از بامداد گذشته -

پنهان شده ست ...

آنقدر که،

وقتی قاصدک غریبانه می افتد در دست کودک بازیگوش!

تا آوارگی فریاد های بی نشان

در میان خنده های شیطنت ش گم شود

همان لحظه،

بستری مخملی می سازم برای قاصدکی که

شب های زیادی را روی سینه ام چشم انتظار لرزیدن بود ...

و تشنه ی کلمه ای که در دل شب همیشه

شاید این بار

ببارد و ببارد ...

تا بلکه تمام گره های زده و نزده ی دلتنگی اش را باز کند...

جایی که صدای تو

در شنیدن تمام غربت ذرات ترانه پوش من کافی باشد...

و یک انعکاس مرتعش همواره یادآور بشود

که این خطوط دلتنگ

نمی روند ...

و تا همیشه  کسی هست که

از پس این همه دیوار تو را می فهمد...

از بین برج و بلندی هایی که دل آسمان را

هر دم می خراشند...

...

این روز ها می گذرند و این امتداد،

آنقدر هست که یک همواره را به یک تمامیت بودن بکشاند...

حتی اگر قاصدک تو غریب بماند

و قاصدک من باز هم بر بستر مخملی یک سینه

نه بلرزد ...

نه بلغزد ...

 ...

 

بی وقت نوشت:

امروز هم طعم شرابم

نمی دانم چند ساله ی دور 

اما دست هایم هنوز بوی تاکستان می دهد و ...

خودت بخوان:

پر کن پياله را
کين جام آتشين
ديري ست ره به حال خرابم نمي برد...
اين جامها -که در پي هم مي شود تهي-
درياي آتش است که ريزم به کام خويش،
گرداب مي ربايد و، آبم نمي برد!
 من، با سمند سرکش و جادويي شراب،
تا بي کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستارۀ انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا کوچه باغ خاطره هاي گريز پا،
تا شهر يادها...
ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمي برد...
هان اي عقاب عشق!
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد!
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد!
در راه زندگي،
با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي،
با اينکه ناله مي کشم از دل که: آب... آب!
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد!

پر کن پياله را ...

پر کن پیاله را ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 4:57 |

متن شبیه تو

شب بود...

و سکوت بود و ماه ...

و طنین کشاکش آرشه ای از تخیل تو

بر تار های بی رمق من،

و حجم این کلبه ی غرق آه ...

...

و در خلال شب گردی و وب گردیهای مکرر شبانه بود که برخوردم به متنی که بسیار منطبق بود بر پازلی که سلسله وار هی می آید و هی چیده می شود و هی خط خطی می نشاند و... افسوس! ...   افسوس که نشد که از سخاوت آسمان واژه های مکرر، بر کنج آشفته ی خیال من هم غزل ببارد ... تا من فقط بنشینم و هی واژه واژه این صفحه ها را خط خطی کنم ...

و اما روزی خواهد رسید که پل بزنم  تا مثلث دل انگیز غزل ... انگاره هایم و راس چشم نواز چشمهایت...

این من ...این تو ...  و این هم نوشته ای خوانده، که حیفم آمد بر پیکر این حجم خط اش نزنم:

" می نویسم ات و کاغدهای جهان روسیاه می شوند ! کم می آیند و خجل سر به زیر می افکنند و قلم گریه می کند ... من «دوستت دارم» را به هزار زبان می نویسم و آرامشان می کنم تا در لای لای موسیقی این واژگان عزیز در آغوش من بخوابند ... بعد واژه ها مثل فرشتگان کوچک رقصان در خوابشان سرک می کشند و رویای گیسوان تو را به یادشان می آورند تا شعر رشته رشته بریزد از آسمان و دست قلم را بگیرد و بلندش کند و از پنجره کاخ خیال بیاوردش پیش تو که نشسته ای و داری کودکت را روی کاناپه کوچک خانه شیر می دهی و آفتاب دارد گونه راستت را می بوسد و گرم می شود ... من نگاه میکنم به تو و غزل زاده می شود .... "

خوش به حال تو استاد " بهرام پرور " !

و خوش بحال قلم که اینگونه میان دست های تو ، هی غزل می زاید ...

...

 

 

متن را در وبلاگ شاعرانه های استاد سیامک بهرام پرور دیدم... از زبان من گفته بودش انگار ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در چهارشنبه ششم مهر 1390 و ساعت 23:8 |
نظریه

ذره ذره های کوچکی از هستی! 

چه در بی قراری های کوانتوم

چه در پهنه ی بزرگ خمیده ی نسبیت 

و چه در ریسمان های ریز و مرتعش و مبهم

از لابه لای این همه قاعده ی ریاضی!

هر لحظه به یاد می آورند

که حتی با  کم آوردن فلسفه!

و خمیدن،

شکستن،

و افسردن...

باز هم بین این همه نیروی هستی بخش،

تنها نیرویی است ماندگار

که مانع نمی شود تا بگویم:

دوست داشتنت را دوست می دارم...

...

 

پسا نوشت:

تئوری های زیادی،

نیروهای هستی را بازشناسی کرده اند...

اما نیروی جاذبه ی یادآوری توست

که فقط من می شناسم اش ...

...

 

بیش تر:

تو اما آزادی!

و با هر یک از ابعاد آزادی ات،

قفل سنگینی بر دست های من زاده می شود...

و هم بر سینه ام ...

اکنون!

فراتر از فلسفه ی ابعاد زمان و مکان!

این منم...

و انباشت غریبانه ی قفل های سخت ...

...

 

 

 

 

 

کاش دستی می آمد در این حوالی یک تیر خلاص مصرف می کرد...

برای آوارگی این روح در به در و بی قرار ...

اینجا خیلی بیشتر از ۵ کیلومتر تا بهشت مانده ست...

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 15:5 |
...

 

گلوی ساز دلتنگی .... پر از فریاد خاموشه...

...

چه رسم ناهماهنگی ...

 

...

 

 

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در سه شنبه چهارم مرداد 1390 و ساعت 14:33 |
باغ فردوس 5 بعد از ظهر

من مانند تو فیلمها را به روز نیستم. گاهی فیلمهای تاریخ رفته را هم می بینم. صرفنظر از به روز بودن در دیدن فیلم و یا هر گونه نقد هنری و غیره... مهم احساسی ست که از دیدن گونه ای خاص از فیلم بمن دست میدهد... این بار اما با وجود آنچه بر من می گذرد، یا بر تو می گذرد که گفتن ندارد، ضمن دیدن فیلم دو سوژه وسوسه ی خط خطی را در من به احساس نوشتن کشاند... چرا که... بگذریم از چرایش...

یکی از آن دو چیز دریا بود. که می توانی ببینی اش... دیگری که پیش تر وسوسه ی خط خطی اش حتی پیش از دیدن فیلم و شاید هم در خلال دیدن آن فیلم و دریای پر شباهتش به تو به گونه ی دیگر در من می چرخید،    یک قوطی بود. همان قوطی که روی زمین غلط می خورد و تو با همه ی بزرگی ات دوست داشتی در خیابان آزادانه راه بروی و به آن پا بزنی... بی هر گونه محاسبه و ملاحظه اطرافیان و زندگی این روز هایت...                 بی هر گونه باید ها و نباید ها... همچون روزهای ۱۶ سالگی ات... خالی از همه ی قیود این روزهایت...

...

باران می خورَد بر تن من...

و آفتاب می سوزاندم

و دود ماشین ها گاهی

از عبور بر من

روی تنم می نشیند...

غلط میخورم، سر میخورم،در جوی می افتم ...

و گاه له می شوم ، درد می کشم و ...

اما آن لحظه هایی که تو

با دستانی در جیبهای بی خیالی و رهایی

در خلال قدم زدن های آزادانه ات

مرا با پا به این سو و آن سو پرت می کنی،

به وجد می آیم...

من همان قوطی خالی کهنه

میان ازدحام کوچه ی شهر و مردم اش

در امتداد چشمهای تو

با کفش های کتانی کهنه ات آشنا ...

...

و این احساس از آن ِ من است...

میان سکوتم ...

برای همیشه هایم...

همین ...

 

 

 

 

 

فیلم نوشت:

اگرچه تا حدودی فیلم ساده ای بود،

و جزو فیلمهایی که موسیقی پایانی اش را تا آخرین نت گوش کردم،

اما...

هیچی... خودت باغ فردوس 5 بعد از ظهر  را ببین ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در پنجشنبه سی ام تیر 1390 و ساعت 1:10 |
جزر و مد

همه نخلهای تشنه را پشت سر گذاشتم

تا به آنسوی جاری اروند رخنه کنم...

از جزر نگاه تو

تا مد سینه ی من

دریایی ست که تمام بی تابی های جهان را

به طغیان تشنگی می کشاند...

 و مرا در پیمایش امتداد مرز،

به امواج نگاه تو

پی در پی

متصل ...

...

 

تنگ نوشت:

دلم تنگ ست...

فردا

به تنگه ی هرمز پرواز میکنم ...

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 0:26 |
پروانه ات

 

افسوس!

سهم پیله ی دستهایم

                       - که آغوش پروانه شدن بود -

                                                        پرواز  ِ پروانه شد...

 

...

همیشه،

پروانه به پرواز محکوم است

و آغوش پیله ی کهنه،

به فراموشی ِ پروانه ...

...

 

پ.ن:

ای کاش می گفتی

لا به لای سر خوشی بالها

آسمان،

در قلمرو پروازت

چه رنگی ست؟!

همین ...

...

 

 

 

* از نگاه به کلمه های وبلاگ کلمه ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت 23:27 |
صدا

تمام آینه های این حوالی

دیگر از من،

تصویر نمی سازند ...

...

و صدایی ست در گلویم

که در همواره ها

می گیرد ...

...

 

 

 

پ.ن. :

تو را که گم می کنم

خودم را

پیدا نمی کنم  ...

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 كجا دستاتو گم كردم ... كه پايان من اينجا شد...

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 15:16 |
ماه ِ من

قرص ماه کامل است...

و برای پلنگانگی دلم

هر شب،

قرص ماه ِ روی تو کامل است ..

...

امشب اما دل ماه

سخت گرفته است...تنگ ِ تنگ...

مانند دل من

که هر شب

برای ماه ِ رویت

سخت گرفته است ...تنگ ِ تنگ ...

...

 

 از ماه گرفتگی امشب....تا دل گرفته ی امشب من ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 و ساعت 1:19 |
آرشه

این روز ها نوشتن سخت است. اما... همیشه تویی آن بهانه ی آنیمایی ِ  شیرین،

برای روایت خط خطی هایی که ... باز هم... لحظه ها را در من ثبت می کند ...

 ...

آه ...

میخواستم بنویسم اما

دست و دلم می لرزید...

و خطوط آمده ای بود بر سرانگشت نوشتن.... که از ذهن خسته پرید ...

به همین سادگی...به همین بی مزگی ...

مانند خاطر من

که از خاطر تو 

همچون چُرت کوتاه نیمروزی

پرید...

به همین سادگی ...به همین بی مزگی ...

تو آسوده باش...

و زندگی کن...

...

 

پی نوشت:

این روز ها

آرشه ای درد آگین ...

روی تارهای ویلن وجودم

آرام آرام  

کشیده می شود... غمگین...

و دائم مرا می نوازد....سخت ....

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 و ساعت 19:36 |
خطوط نیمه شب

نقاش دل شکسته

بی اراده... ناگاه،

در سکوت تاریک نیمه شب

قلم موی خسته ... بوم کهنه ...

و نقش اندوهگینی

از آغاز سایه و روشن ... سیاه و سپید...

تا انتهای خستگی ... تا افتادن...

و استیلای خواب ...

ساعت ها بعد،

در خلال بیداری روز

روبروی بوم کهنه

آهسته آهسته ... بیصدا

اندوه نیمه شبش را می گریست...

 

...

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 و ساعت 0:0 |
اردیبهشت رفت... و اردیبهشت ماهی بود که چوب خط دیوار این کلبه آغاز شد ... به همین بهانه اش:

 

سمفونی ماه

من از بهشت می گذرم ...

و از اردیبهشت های رفته ام

می گذرم...

سیب خیال تو را می چینم

و روی زمین،

در کلبه ی خط خورده ای،

کنار تمام دلتنگی های دنیا می نشینم...

لحظه ها را خط می زنم

با سیب سرخ گونه هایت...

که هر وقت بیاد من می افتد،

به من و احساسم می خندد ...   *

تا خدا را در یواشکی های ما بخنداند...

...

این روزها،

مستی هم مستم نمی کند...

کال می زنند

تاکهایی که انگور دلشان پر آب

بی تاب شکستن اند...

در شهر تو  اما ماه

در پس ابر ها می ماند

تا پلنگ زخم خورده ای 

هر شب،

سمفونی ماه زوزه کند ...

 ...

 

 

 


*   تو :   " گاهی وقتا که بهت فکر میکنم خود به خود خندم میگیره رضا. مواظب خودت باش "

...

 

 

 

 

...

روز مادر نوشت:

همه ی روز ها روز توست...

امروز به نام توست...

روزت مبارک مادر...

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 12:0 |

 وجودت

بخشی از وجود توست که در من

مرا بارور می کند...

بارور از همواره ها ...

و چه زیباست ...

آن خواب ... آن تعبیر حقیقی ...

تو همچون فرشته ای ...

- از صحنه های فیلم " آهنگ برنادت " -

وقتی روبروی مریم مقدس ...

جان می گرفتی ...

و ...

بیدار شدم ،

با  قلبی برانگیخته ...

دهلیز های تو در تو ...

بطنی پر ماجرا از تمامیت این خطوط ...

و رواق هایی که در سینه ی من

پر شده بود از هوای نفس های شیرین تو ...

...

 

پی نوشت:

من از حادثه ی این خواب،

آنچنان به وجد آمدم ...

که غمهای زیادی را از یاد بردم ...

حالا منم

و خواب تو

که در من هر لحظه بارور می شود،

و می زاید..

خواب هایی معتبر ...

و  اشک شوق ...

...

تا همیشه بهترین ها را آرزو می کنم برایت ...

تا همیشه دعا می کنم برایت ...

...

 

خدایا! این حالو از من مگیر...

این حالو از من مگیر...

 

...

 

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:10 |
چکه های یادت

باران بودی باران...

که بند آمدی ...

و به بند کشیدی ...

و یاد تو می چکید از سقف کلبه ی شبهایم...

و لحظه هایی که به نگاه ابری ات متصل می کرد ناودان خیال مرا ...

اکنون دیگر،

تو می روی

شب می رود

و من هم...

از میان بستر رودخانه ی جاری دلتنگی هایم ...

...

 

اما نوشت:

لابه لای فراز و نشیب زندگی ات،

هرچه که بودم....بودم ...

اما تو برای من،

هوای حس کاریزمایی بودی

که مسیح وار

از افق مریم ترین واژه ها

بر من می وزید ...

...

کاش می توانستم از زیر چکه های سقف شب این کلبه ی پر آشوب

چشم دل ببندم

و بروم ...

... 

اگر نبود غروب دلگیر جمعه ی دلتنگی ام...هرگز اینگونه مویه نمی کردم ....

یا من خواهم رفت این روز ها ...

یا این آخر نوشته ی لعنتی  ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در جمعه نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:0 |
ترانه های ربوده

تا بوده .... قصه همین بوده...

می خواهم که دانه دانه ی صبوری را بین " تو " و " من " ،

در متن غم آلود هر شبم قسمت کنم ...

یکی من ... یکی من ... یکی من ... ....

من تاب ِ بی تابی ات را ندارم ...

و باید که این قصه را ...

با بی قراری، آغاز کنم...

با صبوری، پایان برم ...

...

- باز هم، گِز می زنند تار های غم آلود ساز  ِ من... -

و تو متهمی!

که تمام ترانه ها را از من ربوده ای ...

و شاید حق با تو باشد!

که تمام این خطوط و ترانه های حاشیه اش،

بوی تو می دهند...

...

" سراب رد پای تو ... کجای جاده پیدا شد

كجا دستاتو گم كردم ... كه پايان من اينجا شد

كجاي قصه خوابيدي ... كه من تو گريه بيدارم

كه هر شب هرم دستاتو ... به آغوشم بدهكارم

تو با دلتنگياي من ... تو با اين جاده همدستي

تظاهر كن ازم دوري ... تظاهر مي كنم هستي

تو آهنگ سكوت تو ... به دنبال يه تسكينم

صدايي تو جهانم نيست ... فقط تصوير مي بينم

يه حسي از تو در من هست ... كه مي دونم تورو دارم

واسه برگشتنت هرشب ... درارو باز ميذارم "

...

 

واژه نوشت:

زیر آوار واژه های بی قرار ...

دست به هر واژه که می زنم ... تبخیر می شود...

و اینگونه روبروی خیال تو ...  حرف کم می آورم ...

...

 

صحنه نوشت :

این شبها،

بازیگر نقش اول تأتری هستم،

که دفتر نمایشنامه اش را سفید دستش دادند،

در یک صحنه ی بی دیالوگ،

و یک تراژدی طولانی ،

برای خودواژگی های شبانه،

 و سه نقطه های همیشه ...

...

 

تو چیزی بگو ... حرفی بزن ...

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 9:59 |
بدهی

به بهانه غروب دیروز که مانند هر غروب از حاشیه پنجره ی بسته خانه ات گذشتم و این بار اما باز بود....

...

امشب آنقدر به تو بدهی داشتم که نشستم پای پنجره ی شب...

و روی شب یک ماه تصور می کردم و ...

می دانی؟!

تو به آسمان یک ماه کامل بده کاری،

آسمان به من یک شب،

و من به تو همه ی آن آینه ها را،

که مرا هر روز چنگ می زنند...

آری ما همه بده کاریم...

 می دانی؟!

آه ... کاش می دانستی... کاش ...

 ...

 

 

 پاورقی: "چشمگی کن تشنگی های مرا ..."

پرانتز باز 

تصور کن آدم بی دستی را که عطش داشته باشد و تشنه ی اینکه از کف دست آب بنوشد...

وقت هایی است که زندگی دست های مرا می بندد،

و یاد دست های زلالت می افتم...

تشنه ام ... جرعه آبی از واژه بده

پرانتز بسته

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 و ساعت 15:39 |

به بهانه رویاهای صادقانه ای که از "تو" می بینم:

...

آرزو می کنم همه ی امور برای "تو" خوب باشد و شاد باشی...

و بهترین دعایم را نثار "تو" می کنم ...

...

 پسا نوش:

"تو" اینجا هم نباشی، مخاطب این ماجرایی، 

ای جاری درون من! ... "تو" خود ِِ قصه ای ...

...

 

 

+ خط خطی های شبانه ی رضا در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 و ساعت 13:57 |
ماهی تشته ام

 

تو، بی من زندگی می کنی...

من، بی تو، فقط زنده ام...

 

 

...

نگاه تو را از دست نمی دهم !

من از تو یک جهان بینی دارم، اندازه ی تمام آینه های دلتنگ دنیا...

برای من بی حضور صدای تو،

ـ آن زمزمه های همیشه ـ

هیچ چیز شنیدن ندارد ...

من در این سکوت،

آنقدر شنیدنت را تصور می کنم،

تا تمام نت های خطوط ِ حامل خیال،

از من بتهوون ناشنوایی بسازد،

که زمزمه هایت را به ماندگارترین سمفونی سرزمین سینه ام می نوازد ...

...

 

پی نوشت:   

از دفتر شعر "فریدون مشیری" ... تا نگاه تو ...

چند روز است که این شعر را آنقدر نگاه کرده ام که پلک هایت را روی واژه هایش می شمرم...

من، تو را از نگاه تو می خوانم....

تو، مرا در سکوت خود زمزمه کن

و باز بخوان : 

" ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو ،
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك  -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب 
اي هميشه آشنا
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو
ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك........ "

 

...

اعتراف می کنم، تو از من قوی تری ...

و اعتراف می کنم، دل تنگی ام تاب این شعر را نداشت ...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 و ساعت 16:19 |
سبزه ات

سیزده به در را دوست نداشته ام،

اما از سیزدهم پیش بود که از جاده همراهی با تو ،

و از وقتی که گره می زدم گیسوهایت را،

و نفس کشیدم سبزه ی تنت را،

پر از هیاهوی سیزده شدم ... 

من هر شب سبزه تنت را بو میکشم در رویاهای در به درم،

در گاه و بیگاهی که نه خواب است و نه بیداری...

برای من روح بلند تو،

هر چقدر هم که سال تحویل بدهد،

بستر رویای گره زدن لحظه هاییست،

که گندم زار اندامت را هر دم،

به خاک تشنه ی سینه ام می آمیزد،

تا عصیانم را سیراب کند ...

آه ...  من پلنگ وحشی درونم را در طبیعت تو گم کرده ام  ...

شاید وقت زوزه اش برسد...

...

 

خلوت نوشت:

هیس! .... کسی نفهمد!

مچ پای راستم ورم دارد و بینهایت درد... اما به رویم نمی آورم و نمی لنگم...

گویا شکسته است...

مانند قلبم ...

که آرام می زند،

همچون تیک تاک انتظارت ...

....

سیگارم را روشن کردم و آغاز این خط خطی را ...

حالا سیگارم را خاموش میکنم...

و این خط خطی را ...

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در شنبه سیزدهم فروردین 1390 و ساعت 15:24 |
...

 

 

هر کس به تماشایی ، رفتند به صحرایی

ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی ...

 

 

...

+ خط خطی های شبانه ی رضا در جمعه پنجم فروردین 1390 و ساعت 17:38 |

نوروز  

دشت ها بستر شکوفه ها می شوند و باز هم بهار را مهمان ...

و در دشت سینه ی من اما،

گلهای دوستی ات همیشه شکفتنی ...

 

...

نوروزت مبارک...

  

"در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید، باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید...."

+ خط خطی های شبانه ی رضا در دوشنبه یکم فروردین 1390 و ساعت 0:0 |