از دود سیگار شبانه
من آدم معمولی هستم. مثل بقیه ی آدم ها...
فقط کمی بیشتر از دوست داشتن، دوست داشتنت را دوست دارم!
گاهی اندازه ی صد دفتر و کتاب، کلمه می ریزد روی سرم و خوددارم از نوشتن ...
بی هر دلیل ممکن! پر می شوم از سکوتی ممتد ...
و گاه پر از حرفم برای تو ، پر از احساس خط زدن... اما انگار دستی نمی گذارد این ماجرا جاری شود...
و حادثه ای هم نمی آید و تو را باز نمی آورد سمت من که با کلمه ای، حرفی و حتی یک هجای کوچک...
این سد را بشکنی تا واژه واژه های خیس رسوب شده، ناگهان سرازیر شوند از طغیان تخیلات من ...
اینچنین می شود که فقط سکوت می کنم... و نگاهم رفته رفته خیلی بی اندازه بیشتر از کلماتم می شود...
قصه ی حالای من از این دسته است ...
انگار معنای یک هیچ بزرگ هی سعی می کند خودش را جای تمام دلخوشی های من بنشاند...
و من هی دل خوش می کنم به یاد تو که انگار هرگز هرگز هیچ هیچی هم نمی تواند جایش را بگیرد...
حتی اگر همه ی حجم دنیای تنهایی من بشود از هیچ ...
و در سکوتی منبسط از این جا بروم...
باز هم دلم آسوده ست که هوای احساس تو هست تا همه اش را پر کند...
و این خاصیت هوای تو ست ...
و این ماهیت دل من ست ...
...
کمتر نوشته ی دیگری را زده ام بر بستر این دفتر شبرنگِ شب نوشت...
و دوست تر داشته ام آنچه در خودآگاه و ناخودآگاه احساسم رقم می خورد را خط خطی کنم این حوالی...
همینجا کنار همین دل خوشی ساده ام ...
شاید روزی برسد که تو هم از آنسوی دیوارهای خفته آن پرده را کنار بزنی و سرک بکشی گوشه ی این پنجره ...
و ببینی که چند خط نخوانده داری ...
اما امشب از لای دود سیگار شبانه به شعری برخوردم منسوب به "هومن شریفی" که باز هم انطباق داشت...
با هر آنچه هی می نویسم و باز پاک می کنم و این بار این متن هم... خیلی تصور و تصاویر مشابه داشت...
...
حالا بیا و ببین
باز هم تو بخوان...
آه ... اینبار هم باز
از نگاه من بخوان...
"
وقتی این شعر را می خوانی
یادت بیاید
کسی دور از تو
دارد با خودش کلنجار می رود
تا خواب را از تو نپراند...
دنیای من از تو محروم است
دنیایی که گاه و بی گاهش را
گرفته است از تو
دنیای مترسک زده ام کاه گرفته است
و تو سوزن شده ای
میان چشم های ضعیفم
که باید برای نخ دادن به تو
به چشم های دیگری اعتماد کنم
دلم می خواهد پیراهن سفیدم را بپوشم
که به خنده های تو بیایم
و صورتم آنقدر در گیر تو باشد
که جای راه
از بیراهه سر دربیاورم
دلم می خواهد
جا در جا در تخته ی تو
شش و بش بیاورم
تو در خانه خالی من بنشینی
و من در جفت خال چشم های تو
از تاس ها و التماس ها بیفتم
دلم را...
ولش کن
بیا در همین خانه
در همین خانه
که آنقدر صمیمانه است
که مشروبش را روی زمین سرو می کنند
بی حرف و بی ورق
بی تخته و بی تختخواب بیا
می خواهم تو
با پریای شاملو برقصی و من
با فروغ از تو بگویم
آنقدر که در شعر
از من ، جز تو نماند
از آسمان چه پنهان
که صورت تو
مستعد ِ تمام ابرهاییست که از بلوغ ِ باران
به صورت ِ من پناه آورده اند
تا گریه ام بی دلیل نباشد
اصلا باز هم ولش کن
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد
سیگار های شبانه
حرف های اتفاقی
چتری که جز برای دو نفر باز نمی شود...
آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن
باران برای تو با سر می آید
بیا قدم بزنیم
سیگار از من
باران از تو ...
"
+ خط خطی های شبانه ی رضا در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 و ساعت
1:0 |